روزی که آقاکمال به فنا رفت
آقا کمال بعد ازکلی سگدو زدن و رنج کشیدن و پسر به دامادی فرستادن و دختر عروس کردن و جهاز خریدن و عروسی گرفتن و قسط وام مسکن دادن، تازه بازنشسته شده بود و میخواست نفس راحتی بکشد که شنیدم با موتورسیکلت کوبیده به سپر یک ماشین شاسیبلند خارجی و علاوه بر این که موتور را خرد و خاکشیر کرده و سپر ماشین ۱۰ میلیاردی را به فنا داده، خودش هم به کما رفته و افتاده گوشه بیمارستان.
عمری با هم رفیقِ گرمابه و گلستان بودیم و یارِ غار و رفیقِ شفیق؛ و حالا دمق و داغان و نگران به بیمارستان رفتم تا جویای حال شوم.
همهی اهل و عیال و فرزندان و داماد و عروسها و برادر و خواهرها جمع بودند و با چشمانِ به نَم نشسته به در و دیوار بیمارستان خیره.
تا رسیدم، عیالش جلو آمد و با بغض از ماجرای تصادف گفت.
گفت: آقا کمال در تصادف مقصر شده و ماشین طرف ۲۰۰ میلیون خسارت آورده؛ و البته گوشزد کرد که خسارت فدای سرش، خداکند به هوش بیاید و سایهاش از سر ما کم نشود و بعد هم گریه سر داد.
دلداریاش دادم و رفتم به بخش آیسییو بلکه او را ببینم ولی راهم ندادند.
*****
چند روز گذشت و با وجود این که دکتر گفته بود ضریب هوشیاری آقاکمال بالاست ولی چشم باز نکرد که نکرد.
دلم گرفته بود و خیلی تلاش کردم که برای بار آخر او را ببینم.
یک بار که به بیمارستان رفتم، نیمهشب با استفاده از تاریکی شب و غفلت پرستاران به داخل آیسییو خزیدم و خودم را به تخت آقا کمال رساندم. برای این که دیده نشوم، پشت پرده قایم شدم و یواشکی به آقا کمال نگاه میکردم. تکان نمیخورد. بغض بیخ گلویم نشسته بود. چقدر نورانی و معصوم. چه خاطراتی به ذهنم میآمد. چقدر دنیا کوچک و بیمقدار است. تف به این دنیا.
در همین حال و احوال و در آن فضای خلوت بخش، ناگهان دیدم آقا کمال چشمانش را چهارتاق باز کرده و به اینور و آنور نگاه میکند. باورم نمیشد. خودم را پنجور گرفتم که مطمئن باشم خواب نیستم. نه! واقعیت بود. باعجله لیوان آب بالای سرش را سر کشید و دوباره چشمانش را بست. گیچ و منگ بودم. یعنی چه! چرا این کار را میکند؟ آهسته از آنجا بیرون رفتم و خودم را به خانه رساندم. آن شب تا صبح خوابم نبرد.
*****
فردای آن روز عیال کمال زنگ زد که دکتر او را مرخص کرده و به خانه آمدهایم ولی هنوز بیهوش است. شب به خانهاشان رفتم و خواستم که ما را تنها بگذارند. وقتی همه رفتند، آهسته صدایش کردم. تکان نخورد. دوباره و دوباره. ولی هیچ حرکتی نمیکرد. سرم را کنار گوشش بردم و گفتم: آقاکمال! من همه چی رو میدونم. ما رو رنگ نکن. چشات رو باز کن. به من بگو چرا خودت رو به بیهوشی زدی؟ تو بههوشی. کمال! چشات رو باز کن، کسی اینجا نیست.
آهسته چشمانش را گشود و زیر چشمی همهجار ا پایید.
گفتم: مرد حسابی! همه رو نصفالعمر کردی. این چه کاریه؟ چرا خودت رو به غش زدی؟
چشمانش را این بار بیشتر باز کرد. گفتم: چرا بلند نمیشی؟ گفت: کسی جز تو میدونه؟ گفتم: نه. این چه مسخره بازیه درآوردی؟
گفت: مجبورم. گفتم: یعنی چی؟ گفت: تا وقتی من تو کما هستم، صاحب ماشین دنبال خسارت نمیاد. ۲۰۰ میلیون مبلغ کمی نیست.
گفتم: خب آخرش چی؟
گفت: ستون به ستون فرجه. شاید دلش سوخت رفت رضایت داد. بعدش من هوش میام.
گفتم: حالا اگه رضایت نده چی؟ گفت: میده. خودم شنیدم که میگفت خسارت فدای سرش. خدا کنه هوش بیاد. بالاخره تا کی میخواد منتظر بمونه. خسته میشه میره رضایت میده.
*****
چند روز بعد رفتم پیش آقا کمال. همه که بیرون رفتند، چشمانش را باز کرد و گفت: رضایت نداد؟ گفتم رضایت که نداد هیچی، دیروز قیمت سپر ماشین یارو رو گرفتم، شده ۵۵۰ میلیون.
آقا کمال تا این را شنید، چشمانش به سفیدی رفت و دهانش کف کرد و پس افتاد. سریع دکتر را حاضر کردند. بعد از چند ساعت گفتند، هوشیاریاش دوباره به ۲ رسیده و میتوانند اعضایش را اهدا کنند.